X
تبلیغات
عشقی که تبدیل به نفرت شد

زن ها که عاشق می شوند

دلی را به دریا می زنند

که از آب می ترسد

و همان زن ها

وقتی شکسته می شوند

چنان ترکت می کنند

که گوئی هرگز وجود نداشته ای...

پرویز صادقی




تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 10:43 | نویسنده : شیرین |

این روزها

قامتم شبیه زنی هفتاد ساله،

و قلمم به زنی پنجاه ساله شبیه است!!!

حتی جلد  شناسنامه ام

چین و چروکی چهل ساله دارد.

فقط وقتی تو نگاهم میکنی

خود را زنی بیست و نه ساله میبینم ...

کافیست دستم را بگیری

آنوقت چون هجده ساله ها 

سکوت محل را میشکنیم ...




تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 19:49 | نویسنده : شیرین |
دیروز پرکارترین روز سال بود برای من

باید گره از تمام سبزه های این شهر باز میکردم

مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...





تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 10:53 | نویسنده : شیرین |

همه شبیه هم هستند ...

هیچ کس شبیه حرف هایش نیست ...




تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 19:52 | نویسنده : شیرین |

می خواهم احساسم را

در صندوقچه ای که آخرین

بقچه ی مادربزرگ در آن

به یادگار مانده است

پنهان کنم...

می خواهم حرف هایم را برای باد بگویم

تا به گوش آسمان برساند...

 



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 18:25 | نویسنده : شیرین |

نه این که دلخوشی از بهار ندارم،

اما پاییز

هنوز هم عاشقانه تر است

و من که سالهاست

 در شمارش روزهای تقویم

به دنبال یک رخداد عاشقانه می گردم؛ 

با من از نزدیک شدن پاییز

سخن بگویید.
سعید شجاعی 



تاريخ : دوشنبه چهارم فروردین 1393 | 11:29 | نویسنده : شیرین |

 لباس عید بپوش

و میان شهر بیا

که عید بی تو

فقط واژه ای ست در تقویم ...
" احسان پرسا "

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net


تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 11:38 | نویسنده : شیرین |

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد.

یادم باشد روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره‌های خیست بکشم

و گلدانی کنار ماهت بگذارم.

زندگی همیشه که اینجور

پیچ و تاب نخواهد داشت...

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی.

بایستی کنار پنجره و با درخت و باغچه

صحبت کنی...

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

دوستت دارم را می خواسته‌ام بنویسم.

حالا کمی صبر کن،

بهار که آمد فکری برای تو

و سطرهای پنهان خودم خواهم کرد...



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 22:12 | نویسنده : شیرین |

میدانم روزهایی میرسند که

ما دیگر تا این حد مشتاقِ هم نیستیم،

روزهایی که گاهی میخواهیم تنها باشیم،

تنها قدم بزنیم،

تنها بخوابیم،

تنها سفر کنیم و

من آن روزها دستهایِ تنهایی ات را میفشارم

و آرام در گوشش میگویم :

مواظبش باش !!!

با تنهایی ام کتاب میخوانم،

فیلم میبینم،

کافه میروم

و ما چقدر حرف داریم برایِ گفتن،

چقدر راه داریم برایِ رفتن

و چقدر لبخند داریم برایِ زدن

وقتی که از تنهایی مان برگشتیم .

سمانه سوادی




تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 12:7 | نویسنده : شیرین |

فصل ها گذشت.

من هر روز سردتر می شوم.

هر روز در فصل نبودنت یخ می زنم.

کز می کنم کنج دلم و زار می کشم.

باور کن خیالها که بافته ام بر تنم نیامد.

تو را در لحظه های تحویل سال مسیحا آرزو کردم.

نیامدی که!!!

تو را در لحظه ی تحویل سال شمسی آرزو میکنم.

شاید . . .

یاسر منیری




تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 19:58 | نویسنده : شیرین |

در حسرت گذشته ماندن چیزی

جز از دست دادن امروز نیست.

من فقط یکبار هجده ساله خواهم بود،

یکبار سی ساله،

و یکبار هفتاد ساله...

در هر سنی که هستم،

روزهای بی نظیری را تجربه می کنم.

چرا که مثل روزهای دیگر،

فقط یکبار تکرار خواهد شد.

هر روزی از عمرم زیباست و

لذتهای خودش را دارد.

به شرط آنکه زندگی کردن را

شناخته باشم و آن را بلد باشم.

تولدم مبارک...




تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 10:42 | نویسنده : شیرین |
تنها یک لحظه بمان...

لحظه ای که به کوتاهی

چکیدن شبنمی از برگ درختی کهن است.

لحظه ای کوتاه که برای من

بهانه ایست برای ماندن...

برای بودن...

نمی دانم چطور در برت گیرم

که گرمای وجودم سردی قلبت را

به آتش کشد.

نمی دانم چطور بگویمت

که رفتنت یعنی مرگ...

مرگِ لحظاتی که می تواند

این وجودِ خاموش را زنده کند...
نسرین محبیان


تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 20:25 | نویسنده : شیرین |

روی مین های فاصله

انتحار می کنم...

گنجشک ها را دوست داری،

آنها را روی دوشم سوار می کنم.

برای چیدن لبخند مهربانت

تمام گل های دنیا را قطار می کنم...

به جنگ آدم برفی ها می روم...

زمستان را بهار می کنم...

از بلندگوهای دزدیده ی شهر

تو را ای عشق، هوار می کنم.

تمام اعترافات شبانه ام را نوار می کنم.

نمی رسد دست سایه ها به موهایت،

تمام آفتاب را دیوار می کنم...

ببوس مرا و خلاصم کن

تا تمام پروانه های عاشق را بیدار کنم...

نیما هوشمند   




تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 18:35 | نویسنده : شیرین |

روزی می شود که

دست تمام خاطرات را بگیری.

نزدیک اولین کوه،

کنار پرتگاه

پروازشان دهی تا

دیگر سراغت نیایند.

بدون تو من هیچ کس را نمی خواهم.

یا تو یا هیچ کس

حتی خاطراتت !!!

یاسر منیری



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 19:29 | نویسنده : شیرین |
دارم هی بی خودی زمین را

پشتِ افکارم می چرخانم

و کوچه پس کوچه های مهتاب را

بو می کشم.
 
وجب به وجبِ خواب هایم را می گردم

به دنبالِ چیزی که باید بود اما نیست.

من تمامِ نامه های خیال را

خط به خط ،خط خطی کردم

و این قدر خودم را خراشیدم

تا هیچ کس پی به زخم هایم نبرد. 

اینجا هوا پس است.

اینجا زمین بهم ریخته است

و نمی شود اعتماد کرد به تمامِ ادعا هایش. 

تنها یک نفر دارد کلافه می شود

دارد بی هوا دنیا را بهم می ریزد

و تمامِ کوچه های مهتاب را بو می کشد.

بس که نیامدی

آخرین احساسم را به تو گم کرده ام.

ای کاش خاطره ای داشتیم

که دوباره خودم را احیا کنم

خسته ام از این همه تخریبِ بی رحمانه ی

جهنمی که به هنگام حضورت

بهشتِ بی بدیل ام بود.
سعید شجاعی



تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 12:48 | نویسنده : شیرین |
من با دیدنِ هیچ فیلمی

به یادِ تو نمی افتم.

هیچ آهنگی

برایم یادآور تو نیست

و صندلی یِ هیچ کافه ای

جایِ خالی ات را

حس نمیکند.

اما هر بار که موهایم را شانه میزنم

یکی از انگشتانت

خراش بر میدارد

و لاله ای می افتد

رویِ دامنم !


" سمانه سوادی "



تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 19:15 | نویسنده : شیرین |
 بعضی روزها

انسان فقط خسته است ...

نه تنهاست،نه غمگین

و نه عاشق...

فقط خسته است...
ایلهان برک




تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 11:50 | نویسنده : شیرین |

همه ی پلهای پشت سرم را

خراب کردم...


از عمد!!!


راه اشتباه را نباید برگشت . . .


پل شکسته عشق ادم قلب



تاريخ : جمعه بیستم دی 1392 | 12:30 | نویسنده : شیرین |

دوجین کار سرم ریخته

خورشید را باید به آسمان سوزن کنم

منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

باد ها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

وَ آنقدر با گل ها حرف بزنم

تا به یاد بیاورند، روزی زیبا بوده اند ...


بعد از تو این دنیا،

یک دنیا کار دارد

تا دوباره

دنیا شود ...



تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 13:23 | نویسنده : شیرین |
 
اصلا می دانید فلسفه ی وجودی ِ سرماخوردگی به همین است.

اینکه صدایت بگیرد و کسی پشت گوشی بپرسد: رفتی دکتر؟!


اصلا عطسه و سرفه برای این است که صدایش به گوش کسی برسد.

بلند شود یک چای لیمو برایت دم بکند ... کمی نگران حالت بشود.



گلو درد را بر این منظور نازل کرده اند که ببینی در آن وضعیت ناگوار

چقدر حاضر است روی سلامتی اش خطر کند و بوسه ای نثارت بکند.



سرفه را برای عشق اختراع کرده اند. پنی سیلین بهانه است!


هر آن دیدید از دو نفره ها فقط یک نفرشان سرما خورده است می توانید

به عــــــشق شک کنید. ســــرما را تنها باید دو نفره خورد! 
 


تاريخ : جمعه سیزدهم دی 1392 | 12:26 | نویسنده : شیرین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.