دلنوشته های یه مطلقه
کاش سرنوشت واسم بد نمی نوشت
این وبلاگی که مشاهده می کنید یه روزی واسه عشقم ساخته بودم همه شعراشو فقط واسه اون میذاشتم ولی انگار خدا نخواست این عشق پایدار بمونه بعضی ها میگن حست حس عاشقی نبود چون هیچ وقت تبدیل به نفرت نمیشه ولی باور کنید خیلی دوسش داشتم خودش کاری کرد که احساسم از بین رفت آخه مگه یه آدم چقدر می تونه محبت و عشقو از شریک زندگیش گدایی کنه ؟ آخه مگه یه آدم چقدر می تونه خودشو حقیر کنه هر آدمی صبرش یه حدی داره منم صبرم تموم شد و ۱۵ / ۱۲/ ۹۰ روز طلاقمونه و امروز که ۲۵ / ۲ / ۹۱ خیلی از کارم پشیمونم و دوست دارم برگردم ولی هیچ جای برگشتی نیست واسم دعا کنید ************* امشب... آسمان بی رنگ تر از همیشه...!!! و من تنها تر... و بعد از سالها رفاقت...! من و تنهایی به عقد هم در آمدیم...!!! و حالا کنار هم...! او من را نوازش می کند...! خودمانیم.... عجب همسر ساکتیست این تنهایی...!!!
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ... نوشته هایم از سالها تقویم میماند و ، از من استخوانهایی كه تو را دوست داشتند تنهایم و این تقصیر تو نیست، شاخه ی خشک که از بهار جا مانده انتخاب هیچ پرنده ای نیست خدایا ازتو معجزه ای میخواهم معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت تو خود بهتر میدانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند...نامید نیستم فقط دلتنگم دلم واسه گوشه ی حیاط مدرسه اول دبستانم تنگ شده که وقتی تنها وایسادی یه نفر میاد و بهت میگه بامن دوست میشی...؟ ماشقایق های باران خورده ایم.. سیلی ناحق فراوان خورده ایم.. ساقه ی احساسمان خشکیده است.. زخم ها ازتیغ و طوفان خورده ایم.. تاچه بوده تاالان تقصیرمان.. تاچه باشد بعد از این تقدیرمان نبودنت رودارم باساعت شنی اندازه میگیرم،یک صحرا گذشته است ز تمام بودنی هاتو فقط از آن من باش،که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد گاه در روز بیداری، گاه در شب خواب گاه دلنشین تر از لالایی های مادر گاه مثل فریاد طوفان در گوش یک برگ درخت می گذرد مثل سوختن یک شمع، زندگی می گذرد... ﮔﺁﮬﻰ ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ ﻧــﺁﺯ ﻛـﺷـﻳﺩ ﻧـَـــﺑـﺁﻳـَـﺩ ﺁﮦ ﻛـﺷــــــــــــﻳﺩ ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ اِﻧـﺗـﻅﺁﺭ ﻛـﺷـــــــﻳﺩ ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ ﺩَﺭﺩ ﻛـﺷــــــــــــﻳﺩ ﻧـَـﺑـﺁﻳـَـﺩ ﻓـَـﺭﻳـﺁﺩ ﻛـﺷـــــــﻳﺩ شباهنگام که پلکهايم را روي هم ميگذارم تا اندکي از بار غمهايم بکاهم، نگاه مهربان و عاشقانه تو آرامم مي کند. امروز بهانهاي شد تا دستهاي ناتوانم را با عشق تو بر روي اين صفحه سفيد به لغزش درآورم و از اعماق وجودم نام زيبايت را حک کنم؛ مادر. امروز روز توست و من به يمن و مبارکي اين روز هزاران هزار بوسه تقديمت ميکنم، سبد سبد گل سرخ به پايت مي ريزم تا بداني تنها به عشق تو زنده ام و زندگي ميکنم. برايت مينويسم تا بداني محکم و استوار در کنارت ايستادهام و هيچ چيز جز چهره غمگين و رنجور تو مرا به زمين نخواهد زد. برايت مينويسم تا بداني هستيام از هست توست و غمم از غم تو. بداني که نگاه پاکم را از پاکي وجود تو به ارث بردم و آرامش وجودم را از آغوش پرمهرت. مادرم! اگر روزي افسار سمند گيتي را به من ميدادند من زمين را به تو هديه ميکردم زيرا همچون او بخشاينده و سبزي. آسمان را ارزاني ديدگان پرمهرت ميکردم تا با ابرهاي سياه و سفيد آن بغض و غمهاي ديدهات را بشويي. دريا را تقديم دل درياييات ميکردم تا با تماشاي زلال و خروشان بودنش، امواج پرتلاطم دلت را آرام کني. اما اي بهترينم! حال که دستانم از گيتي و هداياي آن تهي است، سرزمين دلم را نثارت ميکنم که جز تو به کسي تعلق نخواهد داشت. امروز را بهانه ديدم که بگويم، عاشقانه تو را که عشق را با هر نگاهت تفسير ميکني دوست دارم. ميخواهم بگويم مهربانم! اي کاش هرگز آن لحظهاي که بايد از تو جدا شوم فرا نرسد که لحظه تکراري جدايي تو هيچ گاه برام عادت نشد. نازنينم! اينک ميخواهم گوشهاي از گنجينهاي اسرارم را باز کنم و بگويم روزهايي که تو نبودي انگار هيچ کس نبود، تو که آزرده دل ميشدي انگار همه نامهربان بودند، تو که غمگين بودي انگار کسي همدلي نميدانست. مادرم! امروز من ديگر کودک خردسال ديروزت نيستم که همواره از دل نازکياش گله ميکردي، قد کشيدم و بزرگ شدم، اما بدان تا هستم بايد مرا با همان کودک ديروزت بنگري، کودکي که هرگز بزرگ نميشود و بايد دردهايم را با لبخند پرمهرت تسکين دهي و آغوش گرمت را پناهي براي بيپناهيام سازي تو که درياي مهربانيات وسعت بسيار دارد. بهترينم! امروز که از آن تو و به نام توست بهانهاي شد که بگويم با عشق پاک و زلال تو نفس ميکشم و آرزويم همه سرسبزي توست. * راستی روز حودمم مبارک کسی که به من تبریک نمیگه حدافل حودم بگم در زندگی انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد،اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است. (کنفسيوس) كاش در دهكده ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت كمی ارزانی بود كاش اگر گام كمی لطف به هم می كردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود كاش دریا كمی از درد خودش كم میكرد قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود كاش به تشنگی پونه كه پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ كه پراز معجزه و الهام است كاش رنگ شب ما هم كمی ارغوانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه كه بارانی بود كاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر كاشانی بود كاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود كاش اسم همه ی دختركان اینجا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود كاش چشمهای پر از پرسش مردم كمتر غرق این زندگی سنگین و سیمانی بود كاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی كاش دعایی بكنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود
جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت یادش بخیر : در کودکی، پاکن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم ، کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت ، گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر هایمان از کاه بود ، تا درون نیمکت می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم با وجود سوز و سرمای شدید ، ریز علی پیراهنش را میدرید کاش میشد کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک میشدم
بد بودمو بدتر شدم میرم با پاهای خودم می رم نمی دونم کجا آخ کم آوردم به خدا ازش خبر ندارم یعنی فکر میکنم ممکنه یه اتفاقی بیفته خیلی دلشوره دارم آخه چرا زندگی من روال عادی نداره همش باید منتظر یه اتفاق باشم که کلاْ زندگیمو تغییر بده !!! راستش یه حرفایی تو دلمه که به هیچکس نمی تونم بگم همینم واسم دردسر شده کاش یه معجزه ای چیزی بشه منم ازین وضعیت درام بخدا دلم یه زندگی آروم و بی دغدغه می خواد الان که دارم این متنو مینوسم چه باد وحشنتاکی میوزه راستش از بچگی ازین جور بادا میترسیدم الانم زود میخوام برم زیر پتو بخوابم صداشو نشنوم آخه صداش یه جوریه هوووووووووووووووووووو. فعلاْ بای منتظر خبرای جدید باشید البته اگه زنده بودم در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد وتلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که نا گاه به یاد لحظه هایی که بودی واکنون نیستی ایستادم وآرام گریه کردم ولی اکنون می خندم آری می خندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم واقعاحيف كه............ چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال من همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها گره افتاد در كارم به خودكرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم سلام متن زیرو بخونید جالبه از زبون یه پسر ایرونیه از یه سایتی کپی کردم فکر کنم درد دل خیلی از جوونای ایرونی باشه: چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم! وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چش هیچکسی عاشقم نکرد سلام دیگه هیچی ندارم بگم هر وقت میام حرف تازه ای بزنم میبینم بازم تکراریه غمگین بودن من حرف تازه ای نیست که بخوام بگم نوشته های ماه های اول وبلاگمو میخوندم دوست داشتم النم مثل اون موقع ها عاشق بودم ولی دیگه هیچ وقت اون روزا بر نمیگرده مینای عاشق مرد خیلی دلم گرفته لعنت به این روزای من... یه " فنجان خالی " ... ؟ دفتر عشـــق كه بسته شـد و کسي مي گويد...
سلام دوستای گلم امروز احتمال زیاد میخوام برم جمکران واسه همتون دعا میکنم دقت كردي اونيكه دوستش نداري اصرار پشت اصرار! اما اونيكه دوستش داري انگار نه انگار! شیشه نازک احساس مرا دست نزن !
مغرور احساسم شدی ، گذشتی از رو گریه هام
دستم را قلم ميكنم وقلمم را از دست نميگذارم،چشم هايم را كور ميكنم،گوشهايم را كر ميكنم،پاهايم را ميشكنم،انگشتانم را بند بند ميبرم،سينه ام را ميشكافم، قلبم را بيرون ميكشم،حتي زبانم را هم ميبرم ولبم را ميدوزم...اما قلمم را به بيگانه نميدهم(شريعتي)
دلمان كه ميگيرد،تاوان لحظه هاييست كه دل مي بنديم.
خداوندا..."هرگز كسي رابه آنچه قسمتش نيست عادت نده" *دكترشريعتي*
دیروزها آرزو داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،
سنگی که به پایم گرفت و به زمین ام انداخت را میبوسم , چون به من آموخت راه زندگی هموار نیست.
نه... این ها همش توهم است... نه کوه به کوه میرسد... نه ادم به ادم... حقتان را همان موقع که دم دستانتان است بگیرید...
به سرنوشت بگوييد خوبید ؟؟ من که اصلا خوب نیستم تو رو خدا ببخشید هر وقت به وب من میاید فاز منفی میگیرید و میرید خوب چیکار کنم بخدا دست خودم نیست هر روزم بدتر از دیروز مشکلاتی که منتظرش بودم رسید مشکلات بعد از طلاقو میگم دارم داغون میشم هر کسی هر حرفی میزنه بهم بر میخوره حتی اگه منظوری نداشته باشه هر کیو میبینم که خوشبخته به حال خودم گریه میکنم حسود شدم زودرنج شدم گوشه گیر بی انگیزه همش تو خونه ام هر روز به خودم میگم از فردا صبح دیگه برم دنبال درسام ولی بازم همینطوری میگذره واسم دعا کنید من نمی خوام اینجوری باشم .![]()

![]()
گریبان گیرت می شوند روزی ........
آنقدر که بینشان " آه " کشیدم .
![]()
![]()
![]()
ﺗـَـﻧﮬﺁ ﺑـﺁﻳـَـﺩ دَﺳـﺕ ﻛـﺷــﻳﺩﻭ رَﻓـتــــــــــ ...
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()


![]()

سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آن که روح مرا رام کرده است
جان سختی ام، نگر که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگی اش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب
می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت، از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه، خدا را، مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را!
فریدون مشیری
![]()


![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
را که نگاه میکنم
گلـویم به خاطر چای هایی
...
که با تو نخورده ام چقدر میسوزد ...
![]()
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كار تو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ![]()
سر خود بالا کن...
به بلندا بنگر...
به بلنداي عظيم...
به افق هاي پر از نور اميد...
و خودت خواهي ديد...
و خودت خواهي يافت...
خانه ي دوست کجاست...
خانه دوست در آن عرش خداست...
خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست...
و فقط دوست ، خداست...
![]()

![]()
چِندشم می شود از لک انگشت دروغ !!!
آن که میگفت که احساس مرا می فهمد …
کو کجا رفت ؟ که احساس مرا خوب فروخت !
لعنت به لحظه هایی که ، تو همه چی بودی برام
اما امروز فهمیده ام اتفاق هم بیفتد، باز هم زندگی خواهم كرد
اسباب بازيهايت بي جان نيستند،
آدمند،
ميشكنند
آرامتر!
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |












