|
عشقی که تبدیل به نفرت شد
دوباره میسازمت دلم
|
[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 18:51 ] [ شیرین ]
[ ]
همه چیز از نبودن تو حکایت میکند، به جز دلم که همچون دانه ای در تاریکی خاک در انتظار بهار میتپد... تو بر میگردی... میدانم... از تولد و مرگ زود آمدی و دلم، ناگهان پر از تو شد و این درد شیرینی بود، دردی چونان درد زادن... نه به سرعت، بلکه کم کم، از دلم رفتی و جهان ذره ذره از تو خالی شد و این درد تلخی بود، دردی چونان درد مُردن... آنتوان دوسنت اگزوپری [ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 18:54 ] [ شیرین ]
[ ]
دوستم داشته باش و نپرس چگونه و در شرم درنگ نکن و تن به ترس نده. بیشِکوه دوستم داشته باش... آرامش و توفانم باش... نرمی و تُندیام… دوستم داشته باش به هزاران هزار شیوه... دوستم داشته باش و بگو... نمیخواهم بیصدا دوستم داشته باشی و آری به عشق را درگوری از سکوت نمیخواهم ... دوستم داشته باش دور از سرزمین ظلم و سرکوب، دور از شهرِ سرشار از مرگمان، دور از تعصبها، دور از قید و بندهایش... دوستم داشته باش دور از شهرمان که عشق به آن پا نمیگذارد و خدا به آن نمیآید... نزار اقبالی
![]() [ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:16 ] [ شیرین ]
[ ]
مادر، تنها او نيست كه مي زايد!!! مادر، عنوان هر زني است كه جنين ِ احساس را در خود بارور دارد... مادر، نام ِ هر زني است كه مي آفريند، عشق مي پراكند و زنده مي كند هر چه در دل ِ تو مدفون است سالها... روزتان مبارک... نسرین محبیان
[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:1 ] [ شیرین ]
[ ]
[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 18:37 ] [ شیرین ]
[ ]
گفت : این قدر چشم ندوز به این بافتنی لعنتی !!! سوی چشم هایت رفت.گفتم : قرار گذاشته ام ناگفته هایم را ببافم ببینم تا کجا می رسند. امروز بافته های ناگفته ام را گذاشتم کنار دیگر لباس ها... نسخه ی چشم پزشک روی میز چشمک می زند... آستیگمات!!! حالا نیستی ، نیستی که ببینی ضعف چشم هایم از ناگفته هاست. نیستی ، دیگر نیستی... [ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 17:22 ] [ شیرین ]
[ ]
چشم هایم را قایم میکنم از تو و از دنیا... چشمهایی که دست ِ مرا برای تو رو می کنند... نه میخواهم ببینم تو را نه میخواهم ببینی مرا دستهایم از رنگهای ِ این دنیا، از رنگ ِ این و آن، از تظاهر ها و دروغ ها رنگی است... اما خودم رنگ باخته ام... بی رنگم!!! و به هیچ چیز ِ این دنیا وابسته نیستم، جز امیدی کوچک به آن که دستهایم را بگیری و بگویی بگذار چشمهایت را ببینم... بگذار ... نسرین محبیان [ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 20:25 ] [ شیرین ]
[ ]
این دست ها سر گردان شده اند... خاطرات ِ خود را مرور می کنند و حیران به این سو و آن سو می روند... انگشتانم، هر کجا که دستهای تو بوده لمس می کنند... شاید، انعکاسی از حس آن هنگام را از جای ِ لمس ِ انگشتانت برگیرند... شاید، هنوزحس شوی... دستهایم امیدوارند که عشق چیزی از خود بر جای گذاشته باشد... نسرین محبیان [ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 21:7 ] [ شیرین ]
[ ]
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 19:6 ] [ شیرین ]
[ ]
زلـف بــر بـاد مــده نــدهـی بــر بــادم نــاز بـنـیــادم مـکن تـا نکـنی بـنـیــادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مـکش تـا نکشد سر بـه فلک فریـادم یــار بـیــگانــه مـشـو تــا نبری از خویشـم غـم اغـیـــار مـخــور تــا نـکـنـی نــاشـادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یــاد هــر قــوم مـکـن تــا نـروی از یــادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شـور شـیــرین منـمـا تا نکـنی فـرهـادم حافظ [ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ] [ 20:33 ] [ شیرین ]
[ ]
[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 9:48 ] [ شیرین ]
[ ]
من زخم های بی نظیری به تن دارم، اما تو مهربان ترینشان بودی!!!عمیق ترینشان، عزیزترینشان!!! بعد از تو آدمها، تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند، به قلبم نرسیدند... رویا شاه حسین زاده [ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 12:25 ] [ شیرین ]
[ ]
[ یکشنبه چهارم فروردین 1392 ] [ 19:44 ] [ شیرین ]
[ ]
بر پیشگاه قدم های تو
از غزل باختگانم، اما به غزل ِ دل باخته ام... بیا تا انتهای همیشه ی فاصله ها، حریر سپید شعرم... رودخانه ی صورتی جاری از لبخندم و ساز صدای پریشانم در انتظارند... مرا در بن بست احساساتت به اندازه ی فاصله از سرزمین دور تا پایتخت عشق پنهان کن... می سوزاندم حریق آبی عشق تو... تندیس تنهایی مرا آبی تر بسوزان! [ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 16:55 ] [ شیرین ]
[ ]
من تنها نیستم!!! اشکهایم را دارم،اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است... من تنها نیستم،لحظه ها را دارم... لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند... من تنها نیستم!!! چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود... چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم... هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من... چرا که به اندازه ی تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم .... [ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 19:18 ] [ شیرین ]
[ ]
لباس هایی که با سلیقه ی تو می پوشیدم، این روزها دیگر نخ نما شده اند. در این بازار شب ِعید، چه بسیار لباس فروشی و چه بسیار لباس و چه بسیار تنهایی... هیچ لباسی به من نمی آید... سعید شجاعی
[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 21:4 ] [ شیرین ]
[ ]
دلتنگم (نسرین محبیان) [ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 21:18 ] [ شیرین ]
[ ]
احساسم را به دار آویختم... ![]() [ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 19:37 ] [ شیرین ]
[ ]
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت. بی آنکه بگویم در دل خواهم گفت.
بی هیچ کلامی گوش خواهم داد. بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست. بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد. بی هیچ حرارتی... این گونه شاید احساسم نمیرد... [ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 20:57 ] [ شیرین ]
[ ]
[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 19:9 ] [ شیرین ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |