این روزها نبوده ام...

این را می شود از آخرین پست وبلاگم دانست.

گاهی احساسات به گل می نشینند.

گاهی عاشقانه هایت نفرت می شوند و

نمیخواهی دیگران مخاطب خاصت را سرزنش کنند.

گاهی مخاطب خاص دیگر مخاطب نیست

تا برایش عاشقانه بنویسی.

اما میدانم اینها هیچکدام دلیل

نبودن نمی شوند!!!

در هیاهوی روزگار خودم را گم کرده ام

باید این رمضان خودم را پیدا کنم...

 

پ.ن:حلول ماه رمضان مبارک...

التماس دعا...



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 17:19 | نویسنده : شیرین |
دو سال گذشت...

دو سالی که پر از خاطره های تلخ و شیرین بود...

دو سالی که فهمیدم چقدر میتونم سرد و بی روح باشم

نسبت به آدمایی که یه روزی همه ی زندگیم بودند...

دو سالی که فهمیدم چقدر میشه تغییر کرد و

از یه آدم عجول و حساس به یه آدم صبور و بی روح

تبدیل شد...

میشه له شد و نشکست و دوباره استوارتر از قبل

به زندگی ادامه داد...

امسال زیاد وقت نکردم به وبم سر بزنم ولی حتما از آخر این برج جبران میکنم...

از تک تک دوستانم که تو این دو سال بازم همراهم بودن با وجود همه ی بداخلاقیا و بی حوصلگیام ممنونم.

دوستان مجازی که تو این دو سال وقت گذاشتین برا خوندن وبم ممنونم ازتون.

ممنون که تو این دو سال مطالبم رو خوندید و مرسی که کمکم کردید حس هام رو گم نکنم.

دوستتون دارم یه دنیا...



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 | 18:45 | نویسنده : شیرین |
عشق

چيز عجيبي است

وقتي از من

ديكتاتوري مي سازد،زود رنج

كه تنها تو را

انحصاري مي خواهد ...

از تو

نازك دلي

كه اشك مرا

تاب نمي آورد ...

عشق چيز عجيبي نيست

شايد...

اما من و تو

عجيب عاشق شده ايم !

  ماندانا تورانی
 


تاريخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 | 20:42 | نویسنده : شیرین |

هیچ وقت نمی توانی

چیزی را که قرار است

از دست بدهی،نگه داری!!!


تو فقط قادر هستی،

چیزی را که داری،

قبل از آنکه از دستش بدهی،

عاشقانه دوست داشته باشی...



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 19:48 | نویسنده : شیرین |
با تو بودن

مثل بالا رفتن از کوه می ماند

سخت است اما

وقتی که رسیدی بالا

برای همیشه در اوج می مانی!



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 10:48 | نویسنده : شیرین |

همه‌ی سال‌های زندگی‌ام

در پی دست‌های تو بوده‌ام،

پله‌ها را بالا رفته‌ام،

جاده‌ها را گذشته‌ام،

قطارها مرا برده‌اند،

آب‌ها مرا آورده‌اند...

                                                                     پابلو نرودا




تاريخ : سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 | 10:49 | نویسنده : شیرین |

کدام دیوانه ای

به چشمهایت مجوزِ داده

که تیمارستان پر شده

از شاعرانی

که تو را

زمزمه میکنند ؟

                                                                        " سمانه سوادی "




تاريخ : شنبه ششم اردیبهشت 1393 | 11:10 | نویسنده : شیرین |

زن ها که عاشق می شوند

دلی را به دریا می زنند

که از آب می ترسد

و همان زن ها

وقتی شکسته می شوند

چنان ترکت می کنند

که گوئی هرگز وجود نداشته ای...

پرویز صادقی




تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 10:43 | نویسنده : شیرین |

این روزها

قامتم شبیه زنی هفتاد ساله،

و قلمم به زنی پنجاه ساله شبیه است!!!

حتی جلد  شناسنامه ام

چین و چروکی چهل ساله دارد.

فقط وقتی تو نگاهم میکنی

خود را زنی بیست و نه ساله میبینم ...

کافیست دستم را بگیری

آنوقت چون هجده ساله ها 

سکوت محل را میشکنیم ...




تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 19:49 | نویسنده : شیرین |
دیروز پرکارترین روز سال بود برای من

باید گره از تمام سبزه های این شهر باز میکردم

مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...





تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 10:53 | نویسنده : شیرین |

همه شبیه هم هستند ...

هیچ کس شبیه حرف هایش نیست ...




تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 19:52 | نویسنده : شیرین |

می خواهم احساسم را

در صندوقچه ای که آخرین

بقچه ی مادربزرگ در آن

به یادگار مانده است

پنهان کنم...

می خواهم حرف هایم را برای باد بگویم

تا به گوش آسمان برساند...

 



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 18:25 | نویسنده : شیرین |

نه این که دلخوشی از بهار ندارم،

اما پاییز

هنوز هم عاشقانه تر است

و من که سالهاست

 در شمارش روزهای تقویم

به دنبال یک رخداد عاشقانه می گردم؛ 

با من از نزدیک شدن پاییز

سخن بگویید.
سعید شجاعی 



تاريخ : دوشنبه چهارم فروردین 1393 | 11:29 | نویسنده : شیرین |

 لباس عید بپوش

و میان شهر بیا

که عید بی تو

فقط واژه ای ست در تقویم ...
" احسان پرسا "

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net


تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 11:38 | نویسنده : شیرین |

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد.

یادم باشد روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره‌های خیست بکشم

و گلدانی کنار ماهت بگذارم.

زندگی همیشه که اینجور

پیچ و تاب نخواهد داشت...

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی.

بایستی کنار پنجره و با درخت و باغچه

صحبت کنی...

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

دوستت دارم را می خواسته‌ام بنویسم.

حالا کمی صبر کن،

بهار که آمد فکری برای تو

و سطرهای پنهان خودم خواهم کرد...



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 22:12 | نویسنده : شیرین |

میدانم روزهایی میرسند که

ما دیگر تا این حد مشتاقِ هم نیستیم،

روزهایی که گاهی میخواهیم تنها باشیم،

تنها قدم بزنیم،

تنها بخوابیم،

تنها سفر کنیم و

من آن روزها دستهایِ تنهایی ات را میفشارم

و آرام در گوشش میگویم :

مواظبش باش !!!

با تنهایی ام کتاب میخوانم،

فیلم میبینم،

کافه میروم

و ما چقدر حرف داریم برایِ گفتن،

چقدر راه داریم برایِ رفتن

و چقدر لبخند داریم برایِ زدن

وقتی که از تنهایی مان برگشتیم .

سمانه سوادی




تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 12:7 | نویسنده : شیرین |

فصل ها گذشت.

من هر روز سردتر می شوم.

هر روز در فصل نبودنت یخ می زنم.

کز می کنم کنج دلم و زار می کشم.

باور کن خیالها که بافته ام بر تنم نیامد.

تو را در لحظه های تحویل سال مسیحا آرزو کردم.

نیامدی که!!!

تو را در لحظه ی تحویل سال شمسی آرزو میکنم.

شاید . . .

یاسر منیری




تاريخ : جمعه نهم اسفند 1392 | 19:58 | نویسنده : شیرین |

در حسرت گذشته ماندن چیزی

جز از دست دادن امروز نیست.

من فقط یکبار هجده ساله خواهم بود،

یکبار سی ساله،

و یکبار هفتاد ساله...

در هر سنی که هستم،

روزهای بی نظیری را تجربه می کنم.

چرا که مثل روزهای دیگر،

فقط یکبار تکرار خواهد شد.

هر روزی از عمرم زیباست و

لذتهای خودش را دارد.

به شرط آنکه زندگی کردن را

شناخته باشم و آن را بلد باشم.

تولدم مبارک...




تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 10:42 | نویسنده : شیرین |
تنها یک لحظه بمان...

لحظه ای که به کوتاهی

چکیدن شبنمی از برگ درختی کهن است.

لحظه ای کوتاه که برای من

بهانه ایست برای ماندن...

برای بودن...

نمی دانم چطور در برت گیرم

که گرمای وجودم سردی قلبت را

به آتش کشد.

نمی دانم چطور بگویمت

که رفتنت یعنی مرگ...

مرگِ لحظاتی که می تواند

این وجودِ خاموش را زنده کند...
نسرین محبیان


تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 20:25 | نویسنده : شیرین |

روی مین های فاصله

انتحار می کنم...

گنجشک ها را دوست داری،

آنها را روی دوشم سوار می کنم.

برای چیدن لبخند مهربانت

تمام گل های دنیا را قطار می کنم...

به جنگ آدم برفی ها می روم...

زمستان را بهار می کنم...

از بلندگوهای دزدیده ی شهر

تو را ای عشق، هوار می کنم.

تمام اعترافات شبانه ام را نوار می کنم.

نمی رسد دست سایه ها به موهایت،

تمام آفتاب را دیوار می کنم...

ببوس مرا و خلاصم کن

تا تمام پروانه های عاشق را بیدار کنم...

نیما هوشمند   




تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 18:35 | نویسنده : شیرین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.