X
تبلیغات
عشقی که تبدیل به نفرت شد
عشقی که تبدیل به نفرت شد
دوباره میسازمت دلم
قالب وبلاگ
دلتنگم ...
شاید این عصر لعنتی جمعه است که
دل را چنان می فشارد که عصاره ای جز اشک از آن بیرون نمیریزد!!!
دلتنگی عجیبی است که نمی دانی دلت بهانه ی که و چه را می گیرد!!!
نیاز به اویی هم نیست که آرام جان توست...
تو آرام نمی گیری ...
می نشینی و به هر چیزی که نگاه می کنی
حس تاریکی عجیبی به تو القا می شود،
گویی در هر جسم اطرافت هم عشقی گمشده می بینی ...
قسمتهایی از روحت،خیالت و ذهنت جایی در
پس خاطرات گذشته ات گم شده اند و 
تمامی این خاطرات به یکباره در این
غروب لعنتی جمعه مهمان تو می شوند و
فریادکشان از تو بازگشتی یکباره را طلب می کنند
تا از زندگیت حذف نشوند و نمیرند ...
آرام ندارند این لحظات و این دل من ...
آخر این دل زبان مرا نمی فهمد!!!
می گویم دریا باش ولی گاهی کوچک می شود مثل یک برکه...
دل است دیگر،
نمی فهمد!!!
همیشه تنگ است
و مخصوصا جمعه ها
که همیشه این دل میگیرد ...



[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 18:51 ] [ شیرین ] [ ]

همه چیز

از نبودن تو حکایت می‌کند،

به جز دلم

که همچون دانه ای در تاریکی خاک

در انتظار بهار می‌تپد...

تو بر می‌گردی...

می‌دانم...

از تولد و مرگ

زود آمدی و

دلم، ناگهان پر از تو شد

و این درد شیرینی بود،

دردی چونان درد زادن...

نه به سرعت،

بلکه کم کم، از دلم رفتی

و جهان ذره ذره از تو خالی شد

و این درد تلخی بود،

دردی چونان درد مُردن...

آنتوان دوسنت اگزوپری

 

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 18:54 ] [ شیرین ] [ ]

دوستم داشته ‌باش و نپرس چگونه

و در شرم درنگ نکن

و تن به ترس نده.

بی‌شِکوه دوستم داشته‌ باش...

آرامش و توفانم باش...

نرمی و تُندی‌ام…

دوستم داشته ‌باش به هزاران هزار شیوه...

دوستم داشته باش و بگو...

نمی‌خواهم بی‌صدا دوستم داشته باشی

و آری به عشق را

درگوری از سکوت نمی‌خواهم ...

دوستم داشته‌ باش دور از سرزمین ظلم و سرکوب،

دور از شهرِ سرشار از مرگمان،

دور از تعصب‌ها،

دور از قید و بندهایش...

دوستم داشته‌ باش دور از شهرمان

که عشق به آن پا نمی‌گذارد

و خدا به آن نمی‌آید...

نزار اقبالی
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:16 ] [ شیرین ] [ ]

مادر، تنها او نيست كه مي زايد!!!

مادر، عنوان هر زني است 

كه جنين ِ احساس را 

در خود بارور دارد...

مادر، نام ِ هر زني است

كه مي آفريند،

عشق مي پراكند

و زنده مي كند

هر چه در دل ِ تو مدفون است سالها...

روزتان مبارک...

نسرین محبیان

پیشکش گوهر بی بدیل هستی، «مادر»

تاج از فرق فلک برداشتن 
جاودان آن تاج بر سر داشتن 

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب 
روی گیتی را منور داشتن 

شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن 

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی، که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه «مادر» داشتن

فریدون مشیری

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:1 ] [ شیرین ] [ ]

تو ای رهگذر!!!

چقدرعجــول بودی برای رفتن...

باورم نمیشود که دنیایی را در پس پوسته ی وجودم می بینی
    

و بی آنکه بدانی ام می روی...

چه بود آنچه ادعای شناختش را داشتی؟                                                                  


دستهای مرا نگاه کن که رو به سوی تو مانده...

چیزی در درون من از تو جـا می ماند ای رهـــگذر!!!


شاید زخمی، شاید لبخندی، نمی دانم...


می دانی؟!!! خنده ام میگیرد،
                                                                                                                       
به هرکلام عاشقانه ات که اصرارمی کردی از فهم روحت نشات می گیرد!!!


خنده ام میگیرد که آنچه درون من است به ظاهری ترین چیز می فروشی

و من هنوزهیچ نمی گویم...


ولی می دانم که تو هم نماندی و نبودی و نخواستی.

من نیز میگذرم...


راه را می بینم و چشمهایم را می بندم


و دنیایی از همه ی حس هایی که با تو فرصتی نیافتند
                                      
تا جــــان گیرند در پشت پلک هایم جا می ماند...
تنهـ ـا نرو ... ! "

[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 18:37 ] [ شیرین ] [ ]

گفت : این قدر چشم ندوز به این بافتنی لعنتی !!!

سوی چشم هایت رفت.

گفتم : قرار گذاشته ام ناگفته هایم را ببافم ببینم تا کجا می رسند. 

امروز بافته های ناگفته ام را گذاشتم کنار دیگر لباس ها...

نسخه ی چشم پزشک روی میز چشمک می زند...

آستیگمات!!!

حالا نیستی ،

نیستی که ببینی ضعف چشم هایم از ناگفته هاست.

نیستی ،

دیگر نیستی...

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 17:22 ] [ شیرین ] [ ]

چشم هایم را قایم میکنم

از تو و از دنیا...

چشمهایی  که دست ِ مرا برای تو

رو می کنند...

نه میخواهم ببینم تو را

نه میخواهم ببینی مرا

دستهایم از رنگهای ِ این دنیا،

از رنگ ِ این و آن،

از تظاهر ها و دروغ ها

رنگی است...

اما خودم رنگ باخته ام...

بی رنگم!!!

و به هیچ چیز ِ این دنیا

وابسته نیستم،

جز امیدی کوچک

به آن که  دستهایم را بگیری

و بگویی

بگذار چشمهایت را ببینم...

بگذار ...

نسرین محبیان       

[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 20:25 ] [ شیرین ] [ ]

این دست ها سر گردان شده اند...

خاطرات ِ خود را مرور می کنند

و حیران به این سو و آن سو می روند...

انگشتانم،

هر کجا که دستهای تو

بوده لمس می کنند...

شاید، انعکاسی

از حس آن هنگام را

از جای ِ لمس ِ انگشتانت

برگیرند...

شاید،

هنوزحس شوی...

دستهایم امیدوارند

که عشق

چیزی از خود

بر جای گذاشته باشد...

نسرین محبیان       


[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 21:7 ] [ شیرین ] [ ]
نازنـیـن! چشم تـمـنـاي مرا يادت هست؟

 روز تشييع دلم حال وهوا يادت هست؟

 
بـهــت چشمـان مـن آن روز تمــاشـايـي بــود

تو كه مي رفتي و من مانده به جا يادت هست؟

 
بـدتـرين حادثه ي قـرن ِ دلم رفـتـن توست

تـو كه تاريخ هميـن واقعه را يادت هست؟


 
بعد تـو چهره ي من آگهي ترحيم است

بعد تو مرده ام اما تو كجا يادت هست؟

 
روح آواره ي من در به در خاطره هاست

 راستي ذره اي ازخاطره ها يادت هست؟

 
روزگاري است كه من رفته ام از ياد خودم

تـو بـگـو هيچ مـرا، اسـم مـرا يـادت هسـت؟

 
رفـتـه بودي كه بيايي نـكـند يادت رفت؟

 حاضرم شرط ببندم به خدا يادت هست...
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 19:6 ] [ شیرین ] [ ]

زلـف بــر بـاد مــده نــدهـی بــر بــادم

نــاز بـنـیــادم مـکن تـا نکـنی بـنـیــادم


می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مـکش تـا نکشد سر بـه فلک فریـادم


یــار بـیــگانــه مـشـو تــا نبری از خویشـم

غـم اغـیـــار مـخــور تــا نـکـنـی نــاشـادم


شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یــاد هــر قــوم مـکـن تــا نـروی از یــادم


شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شـور شـیــرین منـمـا تا نکـنی فـرهـادم

حافظ        



[ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ] [ 20:33 ] [ شیرین ] [ ]

هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو

دلی را به دریا زدم

که از آب


واهمه داشت !!!

چـه سـاده

به اعتبار دستانت


زمین خوردم...

[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 9:48 ] [ شیرین ] [ ]
من زخم های بی نظیری به تن دارم،

اما

تو مهربان ترینشان بودی!!!

عمیق ترینشان،

عزیزترینشان!!!

بعد از تو آدمها،

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم

که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند،

به قلبم نرسیدند...

رویا شاه حسین زاده


[ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 ] [ 12:25 ] [ شیرین ] [ ]

برایت خواهم نوشت :

از ابهام لحظه ها

از تردید

از حجم مرگ آور نبودنت

از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند...

برایت خواهم نوشت :

از حدیث تلخ بغض ها تا ابد

از قناعت به یک خاطره،به یک یاد

از صبوری من

و جای خالی تو...

نیکی فیروزکوهی

 
[ یکشنبه چهارم فروردین 1392 ] [ 19:44 ] [ شیرین ] [ ]
بر پیشگاه قدم های تو

از غزل باختگانم،

اما

به غزل ِ دل باخته ام...

بیا تا انتهای همیشه ی فاصله ها،

حریر سپید شعرم...

رودخانه ی صورتی جاری از لبخندم

و ساز صدای پریشانم

در انتظارند...

مرا در بن بست احساساتت

به اندازه ی فاصله از سرزمین دور تا پایتخت عشق پنهان کن...

می سوزاندم

حریق آبی عشق تو...

تندیس تنهایی مرا

آبی تر بسوزان!



[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 16:55 ] [ شیرین ] [ ]
من تنها نیستم!!!

اشکهایم را دارم،اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است...

من تنها نیستم،لحظه ها را دارم...

لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند...

من تنها نیستم!!!

چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود...

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم...

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است

و چقدر صبور است دل من...

چرا که به اندازه ی تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم ....

[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 19:18 ] [ شیرین ] [ ]

لباس هایی

که با سلیقه ی تو

می پوشیدم،

این روزها دیگر نخ نما شده اند.

در این بازار شب ِعید،

چه بسیار لباس فروشی

و چه بسیار لباس

و چه بسیار

تنهایی... 

بی سلیقه ی تو

هیچ لباسی به من نمی آید...

سعید شجاعی

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 21:4 ] [ شیرین ] [ ]

دلتنگم
و حسي غريبتر از دلتنگي نيست...
ميشود كاري برايش كرد
ولي چيزي پايت را سست مي كند.
گويي اين حس عجيب لعنتي را ميخواهي!!!
در بند بند وجودت چنان حل شده 
كه نميخواهي برود...
لذت عجيبي دارد
كه او نيست و هست
و زمان ايستاده
وقتي هست...
شايد نفهمد چه ميگويي
ولي وقتي نيست
حس ميكنيش...
آنجاست،
شايد روي آن صندلي خالي،
شايد كنار تو...
تمام حرفهايت را ميفهمد،
لحظه به لحظه ات را
و اشكهايت را
و تو در ابهام شيريني غوطه وري...
او هست...
جايي،
شايد با كسي
و شايد شادتر از هر لحظه ی بودنش با تو
و دل
اين را
هر چند ساده
نمي فهمد و باز
تنگ است و خيال مي بافد...
شايد دل بايد كه نفهمد...

                                                                                              (نسرین محبیان)


[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 21:18 ] [ شیرین ] [ ]

احساسم را به دار آویختم...

منطقم را به گلوله بستم...

لعنت به هر دو

که عمری بازی ام دادند...

دیگر بس است،

می خواهم کمی به چشمانم اعتماد کنم...


[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 19:37 ] [ شیرین ] [ ]
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت.

بی آنکه بگویم در دل خواهم گفت.

بی هیچ کلامی گوش خواهم داد.

بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست.


بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد.


بی هیچ حرارتی...

این گونه شاید احساسم نمیرد...

[ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 20:57 ] [ شیرین ] [ ]
زمین در انتظار تولد یک برگ،

دوستانت در حال شمارش معکوس...

صفر همیشه پایان نیست،

گاهی آغاز پرواز است...

تولدت مبارک
[ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ] [ 19:9 ] [ شیرین ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

می مانم
تا لحظه ی دیدار عاشقی
می دانم
جان می سپارم
با اولین نگاهش
امکانات وب